دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

بزن باران ...

◘ ()
بنام من، بکام تو.. جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧

 

لایحه حمایت از خانواده

.بروشور آگاه سازی درباره لایحه حمایت از خانواده

می گویند اعتراض کنید و جلوی "فاجعه" را بگیرید ... یا فعالان زن و منتقدان لایحه امیدوارند که با آگاه‌سازی مردم نسبت به مواد این لایحه و عواقب تصویب آن در مجلس، جلو این فاجعه قانون‌گذاری گرفته شود .... یا توصیه می کنند در فامیل و میان افراد خانواده اطلاع رسانی کنید تا از "عمق" فاجعه مطلع شوند ...

حرفی نیست. اعتراض کنیم، امیدوار باشیم، مطلع کنیم، شمعی روشن کنیم در تاریکی ... مانند معلمان، کارگران، دانشجویان ... و خُب، قاعدتا انتظاری هم بیش از آنچه نصیب آنها شد نباید داشت ...

اینجا هم شعورمان را به مسخره گرفته اند با این عبارت جعلی.. "حمایت از خانواده" .. بگویید لایحه "حمایت از تعدد خانواده" ...

 برای دولت و سیستمی که اساسا هیچ احساس وابستگیی به آن ندارم حرفی هم ندارم، که تا به حال به بهانه درست کردن ابروهای زیادی کلی چشم کور کرده است.

 نسل های پیش از خودمان را هم نمی دانم. شاید با یک خمیره ی شکل گرفته نتوان چندان وَر رفت. یا حتی با فولاد سخت شده. خودمان و هم نسلانمان اما، بیشتر استعداد آگاه شدن را داریم. و آمادگی پذیرش و تغییر. و مرکز کانونی همه این امیدها، شاید نسلی باشد که قرار است با تربیت نسل ما شکل بگیرد و پرورش یابد. اگر بتوان به نسلی که "سوخته" می خوانندش، امیدوار بود ..

پی نوشت: عبدالحمید، راننده جوان، خوش پوش و خوش سیمای عربی بود که با ماشین شاستی بلند امریکایی و مجهز خود -GMS-  برای یک روز و نصفی، در رفت و آمدهای درون شهری مدینه، همراهیمان کرده بود. کارمند بانک بود. با حقوق ماهیانه 8000 ریال سعودی؛ معادل 2 میلیون تومان ایران؛ و با این حال در آمدی که از جابجایی توریست (!) های ایرانی و پورسانت فروشگاه ها -در ازای رساندن هر گروه مشتری به آن فروشگاه- نصیبش می شد را بیشتر می دانست. ماشین امریکایی اش را 44000 ریال سعودی، یا11 میلیون تومان ایران، خریده بود. یعنی ، به سختی، هزینه ای معادل یک اتومبیل رده پایین و بی کیفیت داخلی در ایران -به بهانه حمایت از تولیدات داخلی. در عربستان تجارت آزاد است و یکی از نتایج این تجارت آزاد همین است که ماشین های مدل بالایی را که جوانک های ایرانی با آنها در خیابان های پایتخت مانور می دهند، در خیلی موارد، در به داغان و قراضه، زیر پای رانندگان تاکسی می بینی! برای برقشان هم هزینه ای پرداخت نمی کنند؛ ضمن اینکه قطعی برق هم ندارند. و کم نبودند عربهایی که از دولت و اوضاع زندگی خود راضی بودند. از شانس ما یا از شانس دولت عربستان، عبدالحمید هم از جمله حامیان دولتشان بود و به وضوح راضی از دولت و اوضاع زندگی در کشورش.

باری، منظور اصلی ام از معرفی عبدالحمید در این پست، این بود که به گفته عبدالحمید، دولت عربستان، به مردهای عربی که بیش از یکبار ازدواج کنند، و به ازای همسر و فرزندان بیشتر، خرجی می دهد ...!

در عین حال، اینطور که می گویند، زنان عربستان و نسل جوان عرب، خیلی آهسته، برای کمرنگ کردن و چه بسا از بین بردن این سنت عرب، دورخیز کرده اند.

سنتی که انگار در ایران، دولت رسما و آشکارا، و بنام حمایت از خانواده، در صدد قانونی کردن آن است..

 

◘ ()
واقعیت و انتزاع پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧

انگار کن که دور تا دور هر چیز را یک جدار نامرئی گرفته باشد و وقتی می خواهی لمسش کنی، انگشتانت نرسیده به آن متوقف می شوند و بقیه اش می شود موجهای دواری که از مرکز انگشتانت شروع و نرسیده به هدف محو می شوند. و هر چه بیشتر تلاش کنی برای گرفتنش، بیشتر نمی توانی.

 

 می خندی اما، شادی اش را نمی توانی لمس کنی. لذت می بری اما، درکش نمی کنی. اشک می ریزی اما، نمی فهمی اش. ناراحت می شوی اما، نمی دانی اش. متنفر می شوی اما، رهایش می کنی. عشق می ورزی اما، سیرابش نمی شوی.

نه نیشتر خشمی می سوزاندت، نه داغی بوسه ای.

 نه جنگ را باور می کنی، نه صلح را. نه غم کشتگان را، نه شادی پیروزی را. نه خشونت و تعصب را، نه عطوفت و ترحم را.

 

همه چیز واقعی ست اما انگار در حفاظی از انتزاع. 

 

انگار در تاریکی جلوی یک پرده بزرگ، شاید هم یک ال سی دی بزرگ، نشسته ای به تماشای فیلم و هی صورتت تاریک و روشن می شود از صحنه های تاریک و روشن فیلم. با لحظه های فیلم همراه می شوی و شاد می شوی و غمگین و لبخندی و اشکی و سوز دلی و خشمی و هیجانی و آرامشی و ... ذی اِند! تیتراژ پایان و بعد هم نهایتا لحظاتی از فیلم که یادت مانده است برای تعریف کردن. 

  

به گمانم افلاطونی شده ام!  "صورت" زده و عشق "مثال" ! اما، این را خوب می دانم که نمی خواهم آن تک غار نشین بخت برگشته ی "افسانه ی غار" باشم ... ! چه بد.

 

خودمانیم. گاهی هم بد نیست انگار. این به انتزاع در آمدن واقعیت ها. اینگونه لااقل شاید این دروغ های تخیلی واقعی شده، به همان تخیل بازگردند. این جعل های صادقانه..

تخصص جعلی، تعهد جعلی، مدرک جعلی، وزیر جعلی، دولت جعلی، عدالت جعلی، مهرورزی جعلی، رفاه جعلی، نشاط جعلی، صداقت جعلی، آزادی جعلی، دموکراسی جعلی، خصومت جعلی، دوستی جعلی، انسان جعلی، انسانیت جعلی، دینداری جعلی، انتظار جعلی ... لابد عیدتان هم مبارک. جَعْلَ کُمُ لله!

 

پی نوشت: مدت ها بود که برای این عنوان، می خواستم بنویسم. هی ننوشتم تا امروز و همین چند مین پیش. از همان اول "واقعیت و انتزاع" بود تاهمین بند یکی مانده به آخر که یکهو یاد افلاطون افتادم و "صورت و مثال" افلاطونی. خیلی تصادفی. خیلی.

شب جمعه ای و فاتحه ای ... این کلمه های عربی "صورت " اند! مترجم "مثالی" اش آنطرف های افلاطون اینها پیدا می شود! لابد. البته اگر مثال ها جعلی نبوده باشند.

شاید اصلا جعل هم برای خود مثالی دارد.

 

◘ ()
اکسکیوس شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

چقدر بدم می آید از این ننوشتن ها. آنهم وقتی هیچ دلیل موجهی نداشته باشد. همان پارادوکس همیشگی. درست همان موقع که نمی خواهی ساکت باشی، هِی ساکتی. حالا یا دیگران زیاد حرف می زنند یا اساسا حرفی برای زیاد زدن نداری. قضیه نه گرفتار شدن در روزمرگی ست، نه روز مُردگی و نه بی وقتی. کمبود فکر هم نیست. البته این آخری را می توان بحث کرد. حالا به هر حال.

 تا یک زمانی هِی تند تند شمع روشن می کردیم که آن هم دیگر لازم نیست. حالا یک لامپ 300 هست که تا اعماقِ تهِ همه چیز با آن روشن است.  البته مصرفش 60 است ها. نورش اما 1300. انگار.

شمع ها را هم با جدول خاموشی میزان کرده ام.همانطور که "قلبم را با قلبت میزان می کنم."2 می چسبد. برای دمی سر به سر کلمات گذاشتن.   

این دو هفته هم اگر به این چند ماه اضاف می شد چیزی کم نمی شد. فقط خواستم نشان دهم این دو هفته همچین موجه است استثنائا.

تا چند ساعت دیگر هُلمان می دهند در دل تاریخ. چند روزی را می رویم دور رئیس بزرگ بگردیم. با یک بسته برای روی میزشان اینها. پیشنهادیِ گروه 2+1. حالا.

 

 

 پی نوشت: می پرسد مهمترین حرفی که با خدا داری چیست؟ و بعد میکروفون را می گیرد جلوی دهانش و منتظر جوابش می ماند. او هم نگاهی می اندازد و آرام می گوید: خوب به خدا می گویم دیگر.

آقا رویش کم شدها.

مگر معنویت هم تبلیغ کردنی است آخر؟

 هست؟

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------

/Ik'skyus/ n reason given when asking to be excused      :  توضیح عنوان

 1- در مصرف برق صرفه جویی کنید. آنقدر که گند زده اند به این سیستم. گول این وا خشسکسالیا را هم نخورید. اینجوری ها هم نیست همچین. این وبلاگ هم تخصصی نیست. وگرنه حدیث مفصل این مجمل را می شد بخوانیم با هم. حالا.   

2- پرویز شاپور. انتشارات مروارید. همین.

◘ ()
Tea Makerو کیفیت مدرن سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

یک سینی چای متفاوت برای مهمان ها. خودمانی و بی غل و غش. این 5 تا لیوان چای درون سینی نمی دانم چرا اینقدر توی چشم می زند. از همین لیوان های بزرگ ساده که آن اول ها فرانسوی اش آمد و بعد ملیت های مختلف پیدا کرد.

پسر خانواده در حین تعارف چای، به مهمان ها توصیه می کند که برای خنک تر شدن چای خیلی منتظر نمانند چون آنقدرها هم که به نظر می آید داغ نیست! بعد همانطور که سینی را به پایه مبل تکیه می دهد، می نشیند و ادامه می دهد که: « این چای سازها به ظاهر می توانند دما را ثابت نگه دارند اما همینکه چای را داخل استکان یا لیوان می ریزی ورق بر می گردد. باز لیوان بهتر است، استکان چون کوچکتر است زودتر خنک می شود.»  آقای مهمان می گوید: « مصرفشان هم که بالاست.. » و آقای میزبان با این توضیح که همان اوایل دور کنتور را چک کرده بوده، نظر آقای مهمان را تأیید می کند. پسر خانواده سری تکان می دهد و ادامه می دهد که: « تازه از نقطه نظر چای خوری(!) کیفیت کار چای ساز هیچ به پای کیفیت چای کتری و سماور نمی رسد.. » کمی مکث میکند تا اگر کسی نظری دارد بگوید و بعد اضافه می کند که: « ... تنها مزیتی که دارد همین است که سریع چای را آماده می کند و صبح ها جهت یک صبحانه فوری برای آقا و خانوم ِ در عجله به کار می آید وگرنه خاصیت دیگری ندارد! » ...

می آیم بگویم این "سرعت" اجتناب ناپذیر زندگی مدرن، باعث شده خیلی وقت ها به یک "کیفیت کاذب" قانع باشیم و خیلی ساده این "کیفیت مدرن" را به همه "اصالت" ها ترجیح دهیم... اما برای این مهمانی خودمانی همچین پارازیت است. پس حرفم را می خورم و یک قُلپ چای هم روش؛ و به این فکر می کنم که هیچ کیفیتی به پای چای آتیشی لب دریا نمی رسد ...

 پی نوشت: دریا قشنگ تر است وقتی با موج باشد ..
◘ ()
  پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧

من از تو برای طلوع بی تاب ترم ...

◘ ()
آنجا که حکومت زمان سرنگون می شود سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦

اینهم یکجور شمارش معکوس زندگی ست! در حالیکه هر بار با خَندی موذیانه، این زمان سرنگون شده را به ریشخند می گیرم تا دیگر اینطور سفیهانه، از موضع قدرت به من ننگرد!

... این "زمانی" که اینچنین ما را مسخ کرده است و گذرش گاهی حتی به وحشت می اندازدمان، یک « واقعیت لا وجود » است. یعنی گرچه واقعی ست، اما اساسا وجود خارجی ندارد. حالا اما، آنچه رخ داده است قدرت یافتن موجودی ست که تمام هویتش را از خود ما به عاریت دارد.

قابل درک است. مخلوقی که در برابر خالقش می ایستد!

نام « زمان » فقط یک نشانه است. نشانه برای حقیقتی بزرگتر که هر لحظه، دست به کار نابودی تمام هستی و خلق دوباره است. حقیقت « حرکت » .

تمام هستی، هر لحظه در حرکت است و همین حرکت، تقدم و تأخر و توالی ساعتها و دقائق را بوجود می آورد. نه اینکه هستی انگار بر روی چرخ هایی باشد و حرکت کند، نه. مانند یک انفجار که همینطور از درون خود آتش می زاید و رشد می کند؛ یا چشمه ای که می جوشد و زیاد می شود؛ یا سلولی که تقسیم می شود و نطفه ای که به جنین می نشیند؛ حرکتی که از درون زاییده می شود، «حرکت جوهری».

تصورش را بکن! تمام این نظریه های مبتنی بر زمان منسوخ گردند و دوباره همه چیز از "حرکت" شروع شود. زمان بستری ندارد که چیزی بخواهد در آن رخ دهد، چون خود برخاسته از بستر حرکت است. دیگر هر کس، به همان اندازه بزرگ می شود که متحول شود! هیجان انگیز است! "زمانی" که فقط در ذهن قابل تصور باشد، "فردا" را هم ذهنی می کند. اینطوری دیگر "فردا" هم نگران کننده نمی شود، چون فقط ذهنی ست و فکر کردنی، و آنچه وجود خارجی دارد، فقط "لحظه " ست. وقتی "زمانی" نباشد که بگذرد، می شود لحظه ها را فهمید و آنها را زندگی کرد.

این گذر خود ماست که زمان را می گذراند. چقدر لذت بخش است! دیدن "زمانی" که این چنین به دست و پای آدمها می افتد!

                                                     

                                                        *********

... بابا، با لحنی آکنده به تعجب می گوید: اِ !! این چرا این شکلی شده؟؟!

مفتخرانه، با خنده ای شیطنت آمیز می گویم: کار من است! بگذارید باشد.

حالا به آن تعجب، خنده هم اضافه شده و اینبار می پرسد: چطور؟؟

و من می گویم: حا لّا!  بگذارید باشد!

 ...مامی ناگهان با تعجب بلند می گوید: این را کی این شکلی کرده؟؟!!

و قبل از آنکه چیزی بگویم، بابا می گوید: فکر کنم مخ بعضی ها خورده است بهش و این جوری شده! ...

و دو تایی بلند می خندیم! بعد من با تاکید اضافه می کنم که: دست نزنید ها! بگذارید باشد!

مامی که تعجب، لبخندش را کمرنگ کرده است می گوید: خدا عاقبت ما را به خیر کند!

و من باز می خندم!

این گفت ها و گو ها و خندها، حالا خواهر کوچیکه ی بزرگتر را هم به ماجرا می کشاند و در حالیکه با شیطنت همیشگی اش عینکش را صاف و صوف می کند دنبال این سوژه ماجرا ساز می گردد. چشمش که می افتد اول می خندد: هـِ..هـِ..هـِهـِ..ههههههـِ .... و بعد با لحن کشداری می گوید: چراااااا؟؟

و من در حالیکه پس مانده خنده ام را کم کم جمع می کنم می گویم:

... خدا رحمت کند ملاصدرا را ...  

.......

هه! ساعتی را که روی دیوار جاخوش کرده بود تا در هر ثانیه، زمان را به رُخمان بکشد، برعکس کرده ام!

یک ساعت واژگون روی دیوار!! آنجا که زمان سرنگون می شود.

اینهم یکجور شمارش معکوس زندگی ست! در حالیکه هر بار با خَندی موذیانه، این زمان سرنگون شده را به ریشخند می گیرم...

 

◘ ()
ميدان شلوغ شهر و انسانيت سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦

یک لحظه در زاویه نگاهم قرار می گیرد و باعث می شود تا دوباره نگاهم را به آن سمت برگردانم:

« پوشش، انسان را انسان تر می کند. » 

 با خطی خوش روی یک برگه آ.چهار. طوری روی قفسه نصب شده که فقط از خیابان و پشت درهای شیشه ای فروشگاه قابل دیدن است.

مستقیم نگاهم را از روی برگه می آورم پایین روی نیم رخ آقای پشت دخل و دوباره برمی گردم بالا: « پوشش، انسان را ... »

خُب، این همان برگردان عبارات مشهور « لطفا حجاب اسلامی را رعایت فرمایید. » یا « از پذیرش بانوان بدحجاب معذوریم. » است. می توان حدس زد که صاحب اهل ذوق فروشگاه با انتخاب این جمله، ضمن برائت از روشهای آمرانه و تهدید آمیز، از شر اماکن هم در امان مانده! و شاید خود را تحسین هم کرده است.

نیشخندی می زنم. به این "انسان" ای که می تواند "تر" شود و دستورالعملی که از قرار این "تر" شدن را تضمین میکند. و لابد هر چه بر حجم پوشش مذکور هم اضافه شود، این "تر"، تر "تر" می شود!

همین چند لحظه عبور از مقابل فروشگاه، مرا تا قطب، سرزمین "انسان تر"ین انسان ها می برد و برمی گرداند!

دوباره متوجه مسیر می شوم.

باجه ی فروش بلیط را که می بینم، یاد کلمات پر اعتراض مرتضی می افتم. در این ترمینال شرکت واحد در یکی از میدان های شلوغ شهر، حالا باجه هایی ست که قرار است دو ماه ای را مُبلغ نوعی فرهنگ شهری باشند! یک تبلیغ فرهنگی پشت برگه های نشانه شخصیت، با ادبیاتی بی فرهنگ و عبارتی عاری از شعور!

می گویم: به نظرت از میان همین انسان ها و انسان تر(!) های در رفت و آمد در این میدان شلوغ شهر، این "فرهنگ" سازی "ضد انسانی"، توجه چند "انسان" را جلب کرده است؟؟

حتی خود من هم نمی دانم که اگر قبل از نوشته های اعتراضی دوستان، با این پیام بر میخوردم چقدر برایم جلب توجه می کرد...!

و حتی اگر همه بدانند که این خبط ضد فرهنگ، غلطی ست که کرده اند؛ باز هم رسانه و تبلیغات، هر غلطی را می تواند نهادینه سازد..

باری، در پس این حضور معیارهای "انسان" بودن در چند متری یکدیگر، رویم را به جانب شمال شرقی این میدان شلوغ شهر می کنم. همانجا که گنبد و گلدسته ای، به نام "انسان"ای "صالح" بر پا شده که می گویند به شهادت تاریخ، فرزند یکی از "کامل تر"ین "انسان" ها بوده است.

شاید اگر پیش تر بروم، بیش تر بیابم این نشانه های پارادوکسیکال "انسان" بودن را!

اوه دوست من! آنچه به هیچ عنوان موضوعیت ندارد، اصل "انسان" بودن است. اساسا آنچه مهم است، "خودی" بودن است. در این ساختار خودی محور و خودی پرست؛ تو، چه مرد، چه زن، چه استاد دانشگاه، چه معلم، چه کارگر، چه دانشجو، چه وکیل، چه نویسنده، چه شاعر، چه سیاستمدار، چه فیلسوف، چه عابر رهگذر، چه دوره گرد دستفروش، چه متکدی، هر چه باشی به هر حال "انسان" بودنت با "خودی" بودن محک می خورد. و خدا نکند از دسته بی پناهانی باشی که نه صنفی دارند، نه کانونی و نه انجمن حمایتی ای! بقیه را لا اقل چند نفر چیزی می نویسند و اعتراضی می کنند و پایش را هم به نامی مهر و امضا می زنند.

تصورش را بکن! "صنف فروشندگان دوره گرد" ... "انجمن حمایت از متکدیان" ... "کانون دستفروشان ایران" ... ! از روی چنین دیوار کوتاهی، اگر دیواری در کار باشد، انسان نماها که هیچ، حیوانات موذی و سگهای ولگرد هم به راحتی عبور می کنند...

راستش، نهادینه شدن "فرهنگ جنگل" از بمب افکن های آمریکا هم می تواند فجاعت بار تر باشد!

خدا رحمت کند "اخلاق" را ! که مرده اش را هم در قبر می لرزانند!

بعد التحریر!:

می گویم: می خواهند جشنواره منتقدین راه بیندازد. منتها هنوز اعلام نکرده اند بین المللی ست یا نه! و مکثی می کنم و ادامه می دهم که: احتمالا بعدش هم نمایشگاه "جشنواره های عبرت آموز برای همه نسل ها" بر پا می کنند! می گوید: هه! یاد آخر داستان رابین هود افتادم!

... و برایم می گوید از آخربن ترفند داروغه در داستان رابین هود!

 

◘ ()
  پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦

با وجود تمام ارزش و احترامی که برای احساسات غنی و هنر خلاقیت شاعران قائلم، اعتراف می کنم که کمتر توانسته ام با شعر ارتباط برقرار کنم. شاید هم نخواستم! قبل ترها اینگونه نبودم. هم آرشیوی از شعرهای مورد علاقه ام داشتم، هم جستجویشان می کردم و هم دوست داشتم که خالقشان باشم. گرچه هیچ گاه نتوانستم. شاید هم نخواستم!

با این حال، بارها شده بود که از میان شعرهای خویشاوند، وقتی شعری را نزدیک و صمیمی تر می یافتم و مشتاقانه خالقش را می جستم، نامِ آشنای "قیصر امین پور"، حس آرام خودمانی بودن با واژه های شعر را در وجودم می نشاند.  

شاید این آشنا بودن نامش را از تاریخ ادبیات دبیرستان وام داشتم اما در واقع دیگر فرقی نمی کرد؛ این خویشاوندی شعرهایش، خود او را نیز نزدیک ساخته بود.

حس می کردم چقدر رقص واژه هایش، با موسیقی لحظات شعرش هماهنگ است و هر لحظه از شعرش، تا آن آخرین، همیشه همان چیزی ست که می خواهی باشد.

شاید برای همین بود که رفتنش، همچون رفتن عزیزی نزدیک که خاطره هایت را رنگ داده بود، قلبم را فشرد. برای خودم هم عجیب بود اما ... فشرد ...

آرامش نثارش.

◘ ()
خدای مبتذل پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦

حالا که بیشتر فکر می کنم، می بینم همان موقع هم که دنبال شخص شخیص خدا  بودم، احتمالا برای تبرئه او بوده از این ابتذال!

انسان ناتوان است و این حقیقت را مَفَری نیست. یک زمانی آنقدر خدا دوردست و دست نایافتنی و غریب است که حتما می بایست یکی میان او و انسان دلالی کند و نتیجه می شود کلیسای رانت خوار! و زمانی هم آنقدر دم دست و زمینی ست که گم می شود لای دست و پای آدمها. 

 

دو روزی می شود که به این تعبیر فکر می کنم. شاید هم دو شب. اصلا اگر بخواهم دقیق تر بگویم، می شود دو روز و سه شب! یعنی از همان شب که فهمیدم آن "کلیشه " ای که گاهی فکر می کردم چقدر خدا بدان دچار شده است، همین "ابتذال" ای ست که حالا دارم می شنوم. گاهی به "خدای کلیشه ای" فکر کرده بودم اما "خدای مبتذل" به نظرم پر از اعتراض آمد.

 

زمانی، برای آشتی خدا و انسان، باید خدا به زمین می آمد و حالا سخن از این بود که این زمینی شدن، آنقدر خدا را به ابتذال کشیده است که می بایست برای فهم دوباره اش، به آسمان برده شود.

و این بهانه ام شد برای مرور خدایی که تئوریکال سراغ داشتم و خدایی که جاری ست! و یادآوری اینکه همیشه به نظرم تجربه دینداری یواشکی، چقدر می توانست پر حلاوت تر از دینداری آشکار باشد. سرمایه ای برای پنهان کردن.

اما حالا صحبت از خداست، نه لزوما دین؛ و وضعیت امروز خدا، شاید بتواند حلاوت یک تجربه خدامند را فراهم آورد! وقتی حساب خدایمان را از حساب این خدای زمینی جدا کنیم.

خدایی که هست، مانند خیلی چیزهای دیگری که هستند؛ خدایی که می چاپد؛ خدایی که مساوی تقسیم نمی شود؛ خدایی که انفرادی اجاره می دهد؛ خدایی که جنس تقلبی می فروشد؛ خدایی که خبر می گوید؛ خدایی که خیریه می زند؛ خدایی که در گناه شریک می شود از بس که خودمانی ست. خدایی که "در" ما نیست، "از " ماست ...

و به این فکر می کنم که مارکس- که یقینا هیچ گاه مارکسیست نبود، یعنی چقدر ممکن است موثر بوده باشد در این دولتی شدن خدا؟!!

خدایی که حالا باید در اولویت های خصوصی سازی قرار گیرد!

این خدا نه سرمایه است و نه برگ برنده ای برای پنهان شدن. این همان خدایی ست که قبل تر ها، در آسمان ها دنبالش می گشتند، حالا در زمین پیدایش می کنند!

 بر روی زمین ِ پر خلیفه، اصولا خدای زمینی قلمرویی نخواهد داشت.

 

چقدر تفاوت است میان این خدا و آن خدا.

آن یکی، خدای آسمانی عیسی ست که عیسی، آمین به ما می گوید اگر به او ایمان داشته باشیم و با همین ایمان و بدون هیچ شکی در دل،اگر به کوه بگوییم از جا کنده شو و به دریا افکنده شو؛ چنین شود.۱

 

خدای محمد است که رسما در عرش، بر تخت تکیه زده است و اما نزدیک است، هم می توان "در" خود احضارش کرد، چنان که حائل شود میان انسان و قلبش، و هم می توان پنهانش کرد در حرا.۲

 

و خدای علی ست که قبل از هر چیز و بعد از هر چیز و با هر چیز، او را می بیند و اما، در مکانی نیست که جا به جا شدنش روا باشد، و برای تنهایی های علی، حتی در چاه هم پنهان می شود.۳

 

هوم! این روزها، چقدر رستگاری در گرو توحید، آرمانی به نظر می رسد.

خدای آسمانی، برای این همه خلقت به "چند" تا بودن رضا نداد، یک زمین را اما، اینهمه خلیفه لازم بود شاید!

گرچه، اساسا از همان اول هم او چیزی می دانست که قرار نبود -ملائک که سهل است- حتی انسان هم بداند!۴

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

۱-۲-۳-۴ - مَتی و مَرقُس و قرآن و نهج البلاغه !

 

 

◘ ()