با وجود تمام ارزش و احترامی که برای احساسات غنی و هنر خلاقیت شاعران قائلم، اعتراف می کنم که کمتر توانسته ام با شعر ارتباط برقرار کنم. شاید هم نخواستم! قبل ترها اینگونه نبودم. هم آرشیوی از شعرهای مورد علاقه ام داشتم، هم جستجویشان می کردم و هم دوست داشتم که خالقشان باشم. گرچه هیچ گاه نتوانستم. شاید هم نخواستم!

با این حال، بارها شده بود که از میان شعرهای خویشاوند، وقتی شعری را نزدیک و صمیمی تر می یافتم و مشتاقانه خالقش را می جستم، نامِ آشنای "قیصر امین پور"، حس آرام خودمانی بودن با واژه های شعر را در وجودم می نشاند.  

شاید این آشنا بودن نامش را از تاریخ ادبیات دبیرستان وام داشتم اما در واقع دیگر فرقی نمی کرد؛ این خویشاوندی شعرهایش، خود او را نیز نزدیک ساخته بود.

حس می کردم چقدر رقص واژه هایش، با موسیقی لحظات شعرش هماهنگ است و هر لحظه از شعرش، تا آن آخرین، همیشه همان چیزی ست که می خواهی باشد.

شاید برای همین بود که رفتنش، همچون رفتن عزیزی نزدیک که خاطره هایت را رنگ داده بود، قلبم را فشرد. برای خودم هم عجیب بود اما ... فشرد ...

آرامش نثارش.

/ 0 نظر / 9 بازدید